اون چند روز تعطیلی که به خاطر ایام محرم و تاسوعا عاشورا بود هم گذشت.از ی طرف خیلی خوشحال بودم که
هفته بعد هفته آخره و دیگه این دوره آموزشی تموم میشه.از لحاظ فکری و روانی وقتی به این فکر می کردم که
فقط یک هفته دیگه رو باید تحمل کنم تا از شر اون لباسها و پوتین ها راحت بشم کلی روحیه می گرفتم.
چون به هر حال من به خاطر متأهل بودنم مطمئن بودم که تهران می افتم و هم اینکه هر روز بعد از ظهر ها
می تونم بیام خونه.درست مثل اینکه هر روز می خوای بری سر کار و برگردی.منتها توجه کنید که من
این مواردی که در نظرم خوب می اومد فقط و فقط به خاطر شرایط بد و بدتر بود که من می دونستم
اون بده شاملم میشه
وگرنه 18 - 17 ماه عین ی روبات از انرژی و فکرت و وقتت مفت و مجانی استفاده کردن که خوشحالی نداره...
از ی طرف دیگه هم فکر اردو رفتن توی اون موقع از سال و چگونگی تحمل سرمای کویرهای اطراف قم
و یک هفته حمام نرفتن و 6 نفره توی چادر خوابیدن و غیره غیره کمی آزارم می داد
که البته دروغ گفتم؛خیلی آزارم می داد.
در تمام طول هفته حواسم به این بود که مایحتاج اردو رو تهیه کنم و ببرم.
(حالا 1% فکر کن مثلآ من یادم می رفت.اینم حرف بود زدم)
خلاصه روزها گذشت و گذشت تا شنبه صبح آمد و ما برای آخرین بار راهی پادگان اسلامشهر شدیم.
اون روز تا اونجاییکه یادم میاد همش درحال آموزش دیدن بودیم.حالا آموزش چی؟ ی سری چرت و پرت مزخرف
به ما دادند تا عذاب اردو رو برامون بیشتر بکنند.انگار می خواستیم بریم جبهه و جنگ ...
جالبیش هم اینجا بود که همواره باید اونا از سر و کولمون آویزون می کردیم و یک لحظه
هم از خودمون جدا نمی کردیم.
از کوله،کیسه خواب،قمقمه،کلاه خود،جا خشابی،ماسک و پتو بگیر تا بیل و کلنگ...
حالا بدتر از همه این بود که باید پتو رو هم روی کوله می بستیم.ی وضعیتی بود برای خودش.
فکر کنم حدودآ 11 تا قلم جنس بود.اون روز شنبه بارها طریقه بستن این موارد و چطوری بستن پتو رو
بهمون یاد دادند.اون روز هم کلی همین وسایل ازمون آویزون بود.
اون ماسکی هم که به ما دادند می گفتند آلمانیه و باید خیلی مراقبش باشید که
گمش نکنید(شما بخونید ازتون ندزدند)وگرنه باید 160 تومن پیاده بشید تازه اگر گیر باید آلمانیش...
یعنی به قرآن اگر یک بار ما از اون ماسک در تمام طول اردو استفاده کرده باشیم.
هممون توی دل دعا می کردیم ی بارونی برفی چیزی بیاد که ما را فردا نبرن اردو...ولی زهی خیال باطل...
به هر ترتیب اون روز هم سپری شد و قرار شد صبح زود بیدار بشیم تا آماده رفتن بشیم.
به ما گفتند که فردا روز سرعت عمله...باید تا قبل ظهر چادر ها رو ببندین.همه چادرها باید توی ی ردیف
منظم بسته بشه...هر چقدر زودتر چادرها رو ببندین به نفع خودتونه و راحت می شید و میرین توش.
کلی هم راجب به طریقه بستن چادر ها با هامون حرف زدند.راستی 6 نفر 6 نفر بچه ها رو خودشون
تقسم کردند که بچه ها فردا هم چادری هاشون رو بشناسند.
صبح که بیدار شدیم سریع پتوها رو روی کوله پشتی ها بستیم و آماده رفتن شدیم.
بارمون واقعآ سنگین شده بود.تحملش زمانی سخت تر شد که کلی هم توی صف دژبانی
برای بیرون رفتن از پادگان ایستادیم.سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم.
توی اتوبوس ی سکوت عجیبی بود.بیشتر بچه ها من جمله خودم از فرصت استفاده کردیم
گرفتیم خوابیدیم.انگار می دونستیم توی سرمای اون کویر دیگه نمیشه به راحتی داخل اتوبوس خوابید.
رسیدن ما زمان زیادی طول نکشید.شاید هم این جور به نظر می رسید.
تا رسیدیم وسایل چادر ها که بار ی کامیون شده بود تخلیه شد و به هر گروه ی چادر با وسایلش رو دادند.
خلاصه با کلی زحمت و مکافات چادر ها بسته شد.این وسط چادر یکی از گرو ها هم از اونجاییکه
در قیاس با بقیه توی ی خط نبود و نظام نداشت خراب شد.باباپور این کار رو کرد...
کمی اون طرف تر از ما بچه های خضرایی هم اسکان داده شده بودند.
در نزدیکی محل اردوگاه ما که توی کوشک نصرت بود ی قرارگاه هم بود.که از این حیث خیلی خوب بود.
چون غذاهامون اونجا درست میشد و می اومد.سرویس بهداشتی و نماز خونه هم همون جا بود.
بازم واقعآ ا این نظر خدارا صد بار شکر وگرنه اوضاع از این هم بدتر میشد.
چیزیکه باعث خوشحالی مضاعف همه ما شد این بود که فهمیدیم تلفن کارتی هم همون جا هست.
تا ظهر همه چادر ها زده شده بود.فقط اینم بگم که چادر زدن قلق های خاص خودش رو داشت
و ی چیزیکه باید توی اون باد اون کویر خیلی رعایت می شد محکم بستن چادر و طنابها بود.
چون به هر قرار بود شب ها توی اون چادر بخوابی و دیگه قرار نمی خواست باشه که دیگه ی دفعه چادر
توی اون سرما روی سرت هوار بشه...حالا بستن چادر ی طرف اون کندن ی راه آب دور چادر
از همش خسته کننده تر بود.از اون بدتر جمع آوری سنگ ریزه برای ریختن جلوی در چادر
تمام این کار ها در حالی انجام دادیم که گرسنه گرسنه بودیم.صبح که رسیدیم اونجا هوا خیلی سرد بود
ولی هرچی به طرف ظهر می رفتیم هوا بهتر میشد.از همون موقع عزای پایین رفتم خورشید و
چگونگی سر کردن شب رو گرفته بودیم.باباپور اون هفته قبلش به ما قول داده بود که برای اردو داره
چراغ والور خریداری میشه تا توی اون سرمای کویر بی رحم اونجا هر کی توی چادرش یکی بذاره که
دم آخری ما نفهمیدیم چه کسی مخالفت کرده بود با اینکه توی چادر ها چراغ گذاشته بشه.
از ترس آتیش سوزی و این جور مسایل.خدا میدونه...! ما که توی انبار رو ندیدیم ولی
باباپور می گفت والور ها خریداری هم شده ولی نذاشتند که بیاریم.
توی اون وضعیت از همه بدتر شنیدن این خبر بود که اونجا هم قرار بود که
نگهبانی داشته باشیم.وای خدا کی می خواست شبا توی اون سرما پست بده...
بازم خدا را شکر که این رو می دونستیم توی هوای سرد خبری از عقرب نیست و گرنه اونو کجای دلمون می خواست بذاریم.
من یکی خیلی خسته شده بودم.نهار ظهر رو که زدیم ی نمه سنگین تر هم شده بودیم.
با پایین رفتن خورشید روز کاری ما هم تموم می شد.به هر حال کویر بود از برق و این جور مسایل خبری نبود.
طبق برنامه ای که چیده بودند قرار شده بود که ی دو 3 روز رو بچه های اسلامشهر توی مراسم نماز
شرکت داشته باشند و ی چند روز هم بچه های خضرایی.که البته 70% مسجد رفتن ها رو اسلامشهری ها رفتند.
نماز مغرب و عشا چیزی نبود؛سخت قضیه نماز صبح بود که باید زودتر از بقیه پا میشدی و میرفتی برای نماز توی اون سرما...
در کل این رو بگم که توی اردو به بچه های اسلامشهر ظلم شد.چون بیشتر کارها و مسئولیت ها به عهده ما شد.حالا جلوتر میگم.
خیلی خوابم می اومد.خیلی خسته شده بودم.دعا دعا می کردم ولمون کنند بریم توی چادر هامون بخوابیم.
باورتون نمیشه...باورم نمیشد...خدااااااااااااااااااااااااا
اسم منو خوندند برای پست نگهبانی اونم 2 تا پست...