درباره نویسنده
یک سرباز متأهل 27 ساله
یک سرباز متأهل 27 ساله
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
  • شهید خضرایی که بود ؟
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩٢
  • اسفند ٩۱
  • بهمن ٩۱
  • آذر ٩۱
  • مهر ٩۱
  • امرداد ٩۱
  • تیر ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
کدهای اضافی کاربر



از پیامهای سرشار از انرژی و محیتتون کمال تشکر رو دارم
خاطرات سربازی یک متأهل 27 ساله
فرماندهی هوایی شهید خضـــــرایی
نبــــــــــــود ....؟!
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱

هیچ چیز قابل عرضی نیست جز اینکه چند ماهیه که جناب سرهنگ دفترمون جاشو به ی جناب سرهنگ دیگه ای داد و از طرفی هم جناب سروانمون که مسئول مستقیم ما وظیفه های اینجا بود به افتخار بازنشتگی نائل شد ...

از مرخصی هام چیزی بالغ بر 24 روز مونده که 10 روزش رو می خوام بذارم واسه پایان دورم.اون 14 روزش رو هم توی همین آخر سالی می گیرم.فعلآ که 2 تا از وظیفه های دیگه ای که با هم توی این دفتریم رفتن مرخصی و من تنهام.

اگه بشه از شنبه هفته بعد ی 4 روزی مرخصی می گیرم.راستی فردا هم امتحان عقیدتی سیاسی دارم.

به هر حال دیگه آخرای خدمتومنه... تاریخ ترخیصم 92/2/1 ولی با احتساب 10 روز پایان دوره ام و تعطیلات توی عید

عملآ تا پایان سال سربازم.این 34 روزم که 14 روزش رو مرخصی می گیرم.فی الحیث المجموع حوصله نداشتم که حساب کنم کلآ چند روز دیگه اینجامزبان

شنبه گذشته افسر نگهبان منطقه هوایی مهرآباد بودم.تا نزدیکای ظهر روز 22 بهمن هم اونجا بودم(از شانس ما ببین چه روزی هم نگهبان شدیم).البته داشتم آف می شدم که طی ی بدبیاری نشد.استراحت نگهبانیمونم افتاد تا موقعی که یکی از بچه ها از مرخصی برگرده و یکی اینجا باشه.

در کل به لطف خدا از قسمت و محل خدمتیم نهایت رضایت رو داشتم.خدارا شکر ی بار خیلی سنگینی از روی دوشم داره برداشته میشه

ولی واقعآ چقدر زود میگذره ایام...به خدا انگار همین چند هفته پیش بود که از اردو برگشته بودیم و کلی نشستم اینجا رو آپ کردم.

خیلی دوست داشتم به مراتب خیلی بیشتر اینجا رو آپ میکردم ولی درگیری های زندگی متأهلی و نبود اینترنت خانگی(از روزی که ازدواج کردم و رفتم سر خونه زندگیم نتونستم ای دی اس ال بگیرم) مجالی برام باقی نذاشت.

بازم خدارا شکر که امروز به دلیل خلوتی نسبی اینجا تونستم این چند خط رو بنویسم.

در ضمن یکی از اتفاقات خیلی مهم این چند وقته لو رفتن رشوه گرفتن همون جناب سروانی به تازگی بازنشسته مونه که بد جوری آبروش رو برد.داستان هایی بود واسه خودش حتی تا اونجاییکه مارو هم کشوندن حفاظت اطلاعات...

به راستی که دیگه کششی نمونده برای این هفته ها و روزهای آخرین ...خمیازه

به نظرتون باید نبــــــــــود را بکشم یا هنوز زوده ؟متفکر

البته بماند ی سری از این بچه هایی که به تازگی اومدند و خدمتشونم 21 ماهه از الان دارن نبود میکشننیشخند

تو سرازیری افتاده هاش نبـــود بکشن ببینیم چه خبره ؟چشمک

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی این آدرسو یکی از دوستان خواهش کرد که من بذارم توی سایت.مثل اینکه ی سری از بچه های اسلامشهر رو اونجا جمع کرده.

البته من خودم تا حالا نتونستم سر بزنم.

https://www.facebook.com/amozeshihazrateamir

نظرات ()



مرور خاطرات دوران آموزشی16 (اردوی کوشک نصرت1)
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱

اون چند روز تعطیلی که به خاطر ایام محرم و تاسوعا عاشورا بود هم گذشت.از ی طرف خیلی خوشحال بودم که

هفته بعد هفته آخره و دیگه این دوره آموزشی تموم میشه.از لحاظ فکری و روانی وقتی به این فکر می کردم که

فقط یک هفته دیگه رو باید تحمل کنم تا از شر اون لباسها و پوتین ها راحت بشم کلی روحیه می گرفتم.

چون به هر حال من به خاطر متأهل بودنم مطمئن بودم که تهران می افتم و هم اینکه هر روز بعد از ظهر ها

می تونم بیام خونه.درست مثل اینکه هر روز می خوای بری سر کار و برگردی.منتها توجه کنید که من

این مواردی که در نظرم خوب می اومد فقط و فقط به خاطر شرایط بد و بدتر بود که من می دونستم

اون بده شاملم میشه

وگرنه 18 - 17 ماه عین ی روبات از انرژی و فکرت و وقتت مفت و مجانی استفاده کردن که خوشحالی نداره...

از ی طرف دیگه هم فکر اردو رفتن توی اون موقع از سال و چگونگی تحمل سرمای کویرهای اطراف قم

و یک هفته حمام نرفتن و 6 نفره توی چادر خوابیدن و غیره غیره کمی آزارم می داد

که البته دروغ گفتم؛خیلی آزارم می داد.نیشخند

در تمام طول هفته حواسم به این بود که مایحتاج اردو رو تهیه کنم و ببرم.

(حالا 1% فکر کن مثلآ من یادم می رفت.اینم حرف بود زدم)لبخند

خلاصه روزها گذشت و گذشت تا شنبه صبح آمد و ما برای آخرین بار راهی پادگان اسلامشهر شدیم.

اون روز تا اونجاییکه یادم میاد همش درحال آموزش دیدن بودیم.حالا آموزش چی؟ ی سری چرت و پرت مزخرف

به ما دادند تا عذاب اردو رو برامون بیشتر بکنند.انگار می خواستیم بریم جبهه و جنگ ...

جالبیش هم اینجا بود که همواره باید اونا از سر و کولمون آویزون می کردیم و یک لحظه

هم از خودمون جدا نمی کردیم.

از کوله،کیسه خواب،قمقمه،کلاه خود،جا خشابی،ماسک و پتو  بگیر تا بیل و کلنگ...

حالا بدتر از همه این بود که باید پتو رو هم روی کوله می بستیم.ی وضعیتی بود برای خودش.

فکر کنم حدودآ 11 تا قلم جنس بود.اون روز شنبه بارها طریقه بستن این موارد و چطوری بستن پتو رو

بهمون یاد دادند.اون روز هم کلی همین وسایل ازمون آویزون بود.

اون ماسکی هم که به ما دادند می گفتند آلمانیه و باید خیلی مراقبش باشید که

گمش نکنید(شما بخونید ازتون ندزدند)وگرنه باید 160 تومن پیاده بشید تازه اگر گیر باید آلمانیش...

یعنی به قرآن اگر یک بار ما از اون ماسک در تمام طول اردو استفاده کرده باشیم.

هممون توی دل دعا می کردیم ی بارونی برفی چیزی بیاد که ما را فردا نبرن اردو...ولی زهی خیال باطل...

به هر ترتیب اون روز هم سپری شد و قرار شد صبح زود بیدار بشیم تا آماده رفتن بشیم.

به ما گفتند که فردا روز سرعت عمله...باید تا قبل ظهر چادر ها رو ببندین.همه چادرها باید توی ی ردیف

منظم بسته بشه...هر چقدر زودتر چادرها رو ببندین به نفع خودتونه و راحت می شید و میرین توش.

کلی هم راجب به طریقه بستن چادر ها با هامون حرف زدند.راستی 6 نفر 6 نفر بچه ها رو خودشون

تقسم کردند که بچه ها فردا هم چادری هاشون رو بشناسند.

صبح که بیدار شدیم سریع پتوها رو روی کوله پشتی ها بستیم و آماده رفتن شدیم.

بارمون واقعآ سنگین شده بود.تحملش زمانی سخت تر شد که کلی هم توی صف دژبانی

برای بیرون رفتن از پادگان ایستادیم.سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم.

توی اتوبوس ی سکوت عجیبی بود.بیشتر بچه ها من جمله خودم از فرصت استفاده کردیم

گرفتیم خوابیدیم.انگار می دونستیم توی سرمای اون کویر دیگه نمیشه به راحتی داخل اتوبوس خوابید.

رسیدن ما زمان زیادی طول نکشید.شاید هم این جور به نظر می رسید.

تا رسیدیم وسایل چادر ها که بار ی کامیون شده بود تخلیه شد و به هر گروه ی چادر با وسایلش رو دادند.

خلاصه با کلی زحمت و مکافات چادر ها بسته شد.این وسط چادر یکی از گرو ها هم از اونجاییکه

در قیاس با بقیه توی ی خط نبود و نظام نداشت خراب شد.باباپور این کار رو کرد...

کمی اون طرف تر از ما بچه های خضرایی هم اسکان داده شده بودند.

در نزدیکی محل اردوگاه ما که توی کوشک نصرت بود ی قرارگاه هم بود.که از این حیث خیلی خوب بود.

چون غذاهامون اونجا درست میشد و می اومد.سرویس بهداشتی و نماز خونه هم همون جا بود.

بازم واقعآ ا این نظر خدارا صد بار شکر وگرنه اوضاع از این هم بدتر میشد.

چیزیکه باعث خوشحالی مضاعف همه ما شد این بود که فهمیدیم تلفن کارتی هم همون جا هست.

تا ظهر همه چادر ها زده شده بود.فقط اینم بگم که چادر زدن قلق های خاص خودش رو داشت

و ی چیزیکه باید توی اون باد اون کویر خیلی رعایت می شد محکم بستن چادر و طنابها بود.

چون به هر قرار بود شب ها توی اون چادر بخوابی و دیگه قرار نمی خواست باشه که دیگه ی دفعه چادر

توی اون سرما روی سرت هوار بشه...حالا بستن چادر ی طرف اون کندن ی راه آب دور چادر

از همش خسته کننده تر بود.از اون بدتر جمع آوری سنگ ریزه برای ریختن جلوی در چادر

تمام این کار ها در حالی انجام دادیم که گرسنه گرسنه بودیم.صبح که رسیدیم اونجا هوا خیلی سرد بود

ولی هرچی به طرف ظهر می رفتیم هوا بهتر میشد.از همون موقع عزای پایین رفتم خورشید و

چگونگی سر کردن شب رو گرفته بودیم.باباپور اون هفته قبلش به ما قول داده بود که برای اردو داره

چراغ والور خریداری میشه تا توی اون سرمای کویر بی رحم اونجا هر کی توی چادرش یکی بذاره که

دم آخری ما نفهمیدیم چه کسی مخالفت کرده بود با اینکه توی چادر ها چراغ گذاشته بشه.

از ترس آتیش سوزی و این جور مسایل.خدا میدونه...! ما که توی انبار رو ندیدیم ولی

باباپور می گفت والور ها خریداری هم شده ولی نذاشتند که بیاریم.

توی اون وضعیت از همه بدتر شنیدن این خبر بود که اونجا هم قرار بود که

نگهبانی داشته باشیم.وای خدا کی می خواست شبا توی اون سرما پست بده...

بازم خدا را شکر که این رو می دونستیم توی هوای سرد خبری از عقرب نیست و گرنه اونو کجای دلمون می خواست بذاریم.

من یکی خیلی خسته شده بودم.نهار ظهر رو که زدیم ی نمه سنگین تر هم شده بودیم.

با پایین رفتن خورشید روز کاری ما هم تموم می شد.به هر حال کویر بود از برق و این جور مسایل خبری نبود.

طبق برنامه ای که چیده بودند قرار شده بود که ی دو 3 روز رو بچه های اسلامشهر توی مراسم نماز

شرکت داشته باشند و ی چند روز هم بچه های خضرایی.که البته 70% مسجد رفتن ها رو اسلامشهری ها رفتند.

نماز مغرب و عشا چیزی نبود؛سخت قضیه نماز صبح بود که باید زودتر از بقیه پا میشدی و میرفتی برای نماز توی اون سرما...

در کل این رو بگم که توی اردو به بچه های اسلامشهر ظلم شد.چون بیشتر کارها و مسئولیت ها به عهده ما شد.حالا جلوتر میگم.

خیلی خوابم می اومد.خیلی خسته شده بودم.دعا دعا می کردم ولمون کنند بریم توی چادر هامون بخوابیم.

باورتون نمیشه...باورم نمیشد...خدااااااااااااااااااااااااا

اسم منو خوندند برای پست نگهبانی اونم 2 تا پست...

 

 

نظرات ()



کمک فکری به یک دوست
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱

سال نوی همه سربازان و افسر وظیفه های عزیز و زحمتکش مبارک باشه...

ایشالله به خیر و خوشی این دوران رو به اتمام برسونید.

دوستان گلم ی عزیزی در قسمت نظرات کامنتی گذاشته که من رو بر آن داشت تا

حرفهای این عزیز رو در قالب ی پست منتشر کنم تا همه شماها هم مطلع باشید.

با خوندن حرفهای این دوستمون ی حس عجیب و غریبی بهم دست داد.

یاد دوران قبل از اعزام خودم افتادم.احساسی که همه کسانی که مثل من و در شرایط

من هستند درکش کردند.به شخصه واقعآ ایشون را درک کردم و ترجیح دادم

به جای اینکه این عزیز،تنها نظر من رو بدونه این مطلب رو عمومی کنم تا همه ما

به سهم خودمون با نظرات و تجربیات شخصیمون پاسخگوی این دوستمون باشیم

و در رفع نگرانیهاش کمکش کرده باشیم.

سلام.من 28 ساله ام و فوق لیسانس دارم.بابای من 4 ماه دیگه می شد 59 سالش

به خاطر همین من در حدود 2 سال در سم را زیادی کش دادم تا معافیت کفالت بگیرم

که متأسفانه سن پدر را از 59 کردن 65 ...و من حالا باید برم سربازی...

خیلی اضطراب دارم..من احتمالا دفترچه ام را اواخر خرداد می فرستم

ولی از حالا شب ها خوابم نمی بره نمی دونم کجا می افتم؟

ولی با خوندن خاطرات شما کمی آرامش گرفتم.مرسی...

ولی خیلی می ترسم تا 2 ماه پیش فکر میکردم معافم ولی حالا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خواستم فقط دردو دل کرده باشم....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عزیزان نظراتتون رو در قسمت کامنت ها درج کنید.ممنونم ...

 

نظرات ()



4 ماه گذشت ...
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

قبل از هر چیز می خوام خوشحالی خودم رو بابت کنسل شدن اردوی اعزامی های 10/1 شهید خضرایی اعلام کنم.باور نمی کنید توی این هوای سرد همش به فکر شما هایی بودم که می خواستند تو این شرایط ببرنتون اردو... همش میگفتم بیچاره ها می خوان چه کار کنن.من هنوز وقت نکردم راجب به اردوی خودمون مطلبی بنویسم ولی واقعآ خدا را شکر که اردوتون کنسل شد.در ضمن تموم شدن دوران آموزشتیون هم مبارک ...

دوست دارم از همه عزیزانی که کامنت می ذارند و خبر رسانی می کنند صمیمانه تشکر کنم.من روزی نیست که به اینجا سر نزنم؛فکر کنم از تأیید شدن سریع نظرات متوجه شده باشید ولی متآسفانه انرژی لازم و زمان مناسبی برای گذاشتن پست بدست نمی آوردم.دوستان فراموش نکنید که من هم متأهل هستم و هم شاغل ...

به هر حال عذر خواهی من رو پذیرا باشید.از تمام دوستانی که اعزامی 10/1 بودند دعوت می کنم مطالب مفید و اطلاعات بروز ترشون رو برای درج در وبلاگ به آدرس الکترونیکیم ایمیل یا در قسمت نظرات بگذارند.

برای همه اعزامی های 12/1 هم آرزوی موفقیت و سلامتی می کنم.می بینید که به فاصله  چشم بر هم زدنی این دوران هم تمومه.غم به دلتون راه ندین

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من خاطراتم رو هر چه سریعتر تموم می کنم فقط همین قدر بگم که من از جایی که تقسیم شدم و قسمتی که دارم خدمت می کنم به لطف خدا خیلی خیلی راضی هستم و اصلآ حس نمی کنم سربازم.هم اینکه لباس شخصی هستم و هم اینکه کارم اداریه و صبح با سرویس میرم و بعد از ظهر هم با سرویس برمی گردم و ساعت 3 خونه ام.امیدوارم قسمت همتون بشه ...

در ضمن تو فکرم که برای اینجا از بین کسانی که تمایل دارند نویسنده بگیرم.تا هم اطلاعاتمون بروز تر باشه و هم اینکه این وبلاگ اکتیو تر و مفید تر بشه...

groupmail_0261@yahoo.com

نظرات ()



جواب چند تا سؤال خوانندگان ...
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - جمعه ٩ دی ۱۳٩٠

دوستان سلام.یکی از دوستان توی قسمت نظرات سؤالاتی پرسیدند که من اینجا جواب می دم

مرخصی اخر هفته رو همه هفته ها میدن یا نه واینکه شامل بچه های شهرستانی میشه یا نه ؟

مرخصی آخر هفته هارو هر هفته میدن.اگر پست های خاطرات دوران آموزشی رو خونده باشین این مسآله مشهوده ...شامل همه میشه ولی اونایی که شهرشون نزدیک به تهرانه و واسشون میصرفه برن و بیان.به عنوان مثال توی دوره ما ی چندتا همدانی داشتیم که میرفتند می اومدند.بجه های شمال هم همینطور.یعنی به خودتون بستگی داره که بخواین برین بیاین یا نه.مسلمآ اونی که خونش کرمانه یا بندر عباس این کار رو نمیکنه دیگه! نه ؟پس به همین ترتیبه ...

البته اونایی که توی تهران کرج،آشنایی فامیلی کسی را دارند هم می تونند عین بقیه مرخصی بگیرند.اونایی هم که مرخصی شهری بخوان هم بهشون می دن.

موقع رژه ویا بیرون از هدبند یا کلاه دیگه میزارن استفاده کنیم؟

بستگی به اراشدتون و خود شخص فرمانده داره ... برای ما که به غیر از اون وقتاییکه برف و بارون بود و یا هوا خیلی سرد بود نمی ذاشتند.کلاه پشمی ای هم که خودشون داده بودند به گفته خودشون برای شرایطی هست که توی منطقه های کوهستانی هستی.

البته بچه های ما راه به راه هم کلاه پشمی می ذاشتند هم کلاه اوور ولی از اون طرف هم پشت هم گیر می دادند.ی نکته ای در مورد استفاده از دستکش بگم که به شرطی می ذاشتند استفاده بکنیم که هممون داشته باشیم و دستمون باشه.یکی دستش باشه یکی نه نمی ذارن.

خلاصه که به کلاه اوور و کلاه پشمی و هد بند و رو گوشی گیر می دادند.البته این قضیه توی دوره ما بود.حالا شاید توی زمستون شرایط فرق کنه.ولی به هر حال به همه اوناییکه معاف از رزم هستند و به همه اونایی که مشکلی دارند توصیه می کنم ی برگه پزشکی ممهور ببرن با خودشون.حتما این کار رو بکنید.

البته راجب به اوناییکه معاف از رزم هم هستند توی پست های قبل گفتم که هر معاف از رزمی ،معاف از رژه نمیشه.و اینکه دعا کنید که معاف از رزمی های دورتون کم باشن.نه مثل ما که 70% بچه ها معاف از رزم بودند

در مورد تقسیم هم امروز با چندنفر از بچه های قمی که که قبلا تو خضرایی بودن صحبت میکردم میگفتن بر اساس تحربه اونا90درصد از قمی ها رو تهران نگه میدارن و بیشتر بچه هایی رو میبرن شهرستان که کسریشون زیاده.در مورد هم دوره ایی های شما این موارد صدق میکرد یا نه؟

بله الان که دارم فکر می کنم می بینم که اکثر اوناییکه کسری داشتند شهرستان افتادند.درسته ...

من از شماره حسابم پرینت یا کپی نگرفتم به نظرت گیر میدن؟

کدوم گیر ؟ نگرفتی عیب نداره ولی باید شماره حسابت رو داشته باشی...

بچه ها دارم ی بار دیگه میگم از هیچ کدوم از اراشدتون مبادا بترسین.آموزشی نه بازداشت داره نه اضافه خدمت داره نه چیز دیگه ای.تنبهات فقط به چند صورته که ...

پست خاطرات دوران آموزشی 1 را بخونید اگه نخوندید.

خیلی از لوازمی که شما گفتین ببریم رو اونا نگفتن ببریم شما که بردین چیزی نگفتن بهتون؟

به هیچ وجه کسی کاری به وسایلت نداره ... ولی نباید وسایل ممنوعه را که صحبتش شد را ببری...
اینم بگم وسایلی که من گفتم شاید الزامآ به کار شما نیاد.تصمیم با خودته ولی هر کدوم را که صلاح میدونی ببرید و کاری به کسی هم نداشته باشید.راستی علاوه بر اون کیسه انفرادی سبز رنگی که بهتون دادن و باید روز اول همه وسایلت تو اون باشه ی ساک دیگه با خودتون ببرین چونکه کمدهایی که بهتون میدن آنکارد مخصوص به خودش رو داره و چیز اضافی نمیتونین بذارین توش.و از اونجاییکه وسایل اضافی رو باید توی کیسه انفرادی بذارین و کیسه رو هم زیر تخت،اگه ی بار ی چیزی رو بخواین از تو کیسه انفرادی تون بردارین همه وسایل رو باید بریزین بیرون و این اعصاب خوردی داره...به خاطر همین ی ساک دیگه هم ببرین با خودتون تا وسایلی رو که هر روز باهاشون سر و کار دارین بذارید توی اون.برای هر 2 تا ساکتون هم (کیسه انفرادی و ساک) ی قفل کوچیک بخرین حتمآ.

نظرات ()



روز تقسیم،ی روز پر از استرس
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠

ای وای ... ای وای بچه ها ... اگر بدونید چه روزی بود امروز.من ساعت 3 بود که رسیدم خونه.

هیچوقت امروز رو فراموش نمی کنم.چهره های وحشت زده و پر از ترس و استرس بچه ها؛

اون 60 دقیقه پر از التهاب و دلشوره را ...هیچ وقت اینها از ذهنم پاک نمیشه

.................................

صبح ساعت 7:30 دم در پادگان خضرایی بودم.جمع همه بربری ها جمع بود.با بچه های پادگانمون کلی خوش و بش و سلام و احوال پرسی کردیم.دیدن چهره و تریپ های جدید بچه ها برای همه جالب بود.

دژبانی هم که می خواست ی عرض اندامی کرده باشه به همه چی گیر داد.از رنگ جوراب پات که باید مشکی باشه تا کمربند شلوار و پیراهنت که زمستانی باید باشه و غیره و غیره ...

به همین جهت کار و کاسبی نزدیک ترین مغازه به پادگان داغه داغ بود.خلاصه رفتیم تو و بعد ی 45 دقیقه علافی همگی بچه ها رفتیم توی نماز خونه نشستیم.ی سری برگه ها تحت عنوان سؤالات روانشناسی که شامل 28 تا سؤال بود بین بچه ها پخش کردند و خواستند که پر کنیم.

بعد اون نوبت به اعلام تقسیم ها رسید که از دانشجوها خواستند که نسبت به تقسیم ها هیچ اظهار نظری اینجا نداشته باشند چونکه تقسیم ها توی ستاد کل شده و اینجا فقط دارند اعلام می کنند.

بچه هایی که امریه داشتند که تکلیفشون مشخص شده بود و کلآ نیومده بودند.

همه دانشجوها تا اینجای کار نمی دونستند که چی در انتظارشونه و به خاطر همین هر کسی مشغول بگو و بخند و حرف زدن خودش بود.جناب سروانی هم که پشت تریبون بود بارها از دانشجوها خواست که سکوت رو رعایت بکنند تا سریعتر کارشون انجام بشه.

همین الان که می خوام از اون لحظات بنویسم وقتی چهره رنگ پریده بچه ها در نظرم میاد حالم بد میشه ...

من از صبح قصد داشتم ی آیه الکرسی بخونم ولی فرصت نشد؛به خاطر همین قبل تقسیم توی نماز خونه دیدم که ی قرآن جلومه.. فرصت رو غنیمت شمردم و سوره بقره را باز کردم و رفتم سراغ آیه الکرسی...وسطهای خوندنش بود که ی آن سرم رو برگردوندم دیدم همه کله ها توی قرآنه و همه دارن زیر لب سوره رو می خونند.

دیگه شما در نظر بگیر جو اونجا رو ...

گفتند که اول بچه های اعزام به شهرستان رو می خونند و بچه هایی هم که تهران افتادند رو آخر سر اعلام می کنند.

در همون بدو کار اسم 2 نفر رو خوند که تبریز افتادند.بعد اون اعلام شد که تقسیم ها شهر به شهر خونده میشه و برای اینکه ازدحام و شلوغی نشه نفر اول هر شهری که خونده میشه به نمایندگی از بقیه نفرات بیاد اینجا برگه های دوستانش رو بگیره و بعدم بره اون عقب برگه هارو پخش بکنه.

_ این اسامی ای که می خونم شیراز محل خدمتی شونه ..... و دونه دونه اسمها خونده می شد.

- این اسامی که می خونم اصفهان محل خدمتی شونه ..... و دونه دونه اسمها خونده می شد.

تا اینجا همه چی به نسبت بازم خوب بود ولی امان از اون لحظه ای که اسم چابهار اومد.هیچ کسی تو حال خودش نبود.

- این اسامی که می خونم چابهار محل خدمتی شونه ... چند تا از دوستام که باور نمی کردند،افتادند هین جا.اونم کسانی که پارتی داشتند و نمی تونستند بپذیرند این جریان رو ...

کار من فقط توی اون لحظات این بود که به نفرات بغل دستیم امید بدم و بگم توکلتون به خدا باشه.....

باور می کنید که یکی از دوستانم که بغل من نشسته بود ی آن دیدم هیچی رنگ به صورتش نداره؛

باور می کنید که می خوام بگم یکی از دوستانم که بغل من نشسته بود ی آن دیدم که چنان لرزش دستی گرفته که نمی تونه نگهش داره

می دونید چه چیزی اضطراب ها رو بیشتر می کرد...

اینکه چند تا از بچه ها صحبت از  آشنا و پارتی می کردندو اینکه می افتند تهران ولی توی بدترین جایی که می شد فکرش رو کرد می افتادند.اینکه یکی از بچه ها یک ملیون خرج کرده بود ولی افتاد ی جای دور...

واقعآ آشنا و پارتی همش حرفه!مگر اینکه طرفت خیلی دم کلفت باشه...پس به من هم حق بدین که استرس بهم وارد بشه...خب آخه به متأهلین قول تهران داده بودند ولی تقسیم ها چیز دیگه ای رو نشون می داد.حالا باز من خوب بودم؛یکی از رفیق هام که پدر نظامی بود هم داشت از ترس تقسیم ها به خودش می لرزید.حتی اونایی که توی پادگان خودمون داوطلب مربی شدن شده بودند هم افتادند نقاط دور...

بچه ها اغراق نمی کنم.خیلی جو بدی بود.وقتی اسم بچه ها رو می خوندند و معلوم می شد فلان جا افتادند ،با دیدن چهره هاشون غم به دلت می افتاد و کلی دلت می سوخت.

مگه اسامی اعزامی به چابهار تموم میشد.یکی نفسش رو تو سینه حبس کرده بود.یکی دیگه اول اسمش محمد بود تا جناب سروان می خوند محمد... چشماش از حدقه در می اومد تا فامیلی رو بگه.اونایی که قرعه شون چابهار نبود و نیفتادند؛اسم آخر رو که خوند ی دفعه همه با هم از شور و شعف زیادی ی دست کف زدند.

میگم که؛ی روزی بود امروز برای خودش...

_ این اسامی ای که می خونم بندر عباس محل خدمتی شونه ..... و دونه دونه اسمها خونده می شد.اینجا هم چند تا از رفیقام پر پر شدند.چند تا از بچه هایی که توی آسایشگاه تخت کناریم بودند.

_ این اسامی ای که می خونم پادگان نوژه همدان محل خدمتی شونه .... همدانی که سرمای سختی داره و اون هم پادگانی که بیرون شهره...

یکی از رفقام که بغل دستم هم بود اسمش رو خوندند.

برگشتم ی نگاه به رفیق بغل دستیم کردم دیدم هنوز داره به خودش می لرزه...ی ان نمیدونم چرا ی حسی بهم گفت که تهران می افته؛برگشتم همین رو بهش گفتم.دستاش رو محکم تو دستای من گذاشته بود و فشار می داد.اگه با این دستای خیسش برای معافی اقدام می کرد حتمآ معاف می شد.

_ این اسامی ای که می خونم پادگان شهید یاسینی بوشهر محل خدمتی شونه ...و باز هم دیگر رفیق هام...همه کسانی که با هاشون 2 ماه زندگی کردم.

_ این اسامی ای که می خونم شکاری تبریز محل خدمتی شونه .....

بچه ها جون به لب می شدند تا اسم های هر شهرستانی خونده بشه و تموم بشه

_ این اسامی ای که می خونم دزفول محل خدمتی شونه ..... و یکی دیگه از بچه های تهرانی که رفیقم بود و هم آسایشگاهیم رفت.خیلی خیلی ناراحت شده بودم.

وقتی دیگه همه فهمیدند که جایی دیگه نمونده و فقط تهرانه ی خوشحالی عجیبی تو چهره هاشون پیدا شد.به خدا که حق داشتند.رفیق بغل دستیم رو ی لحظه برگشتم دیدم که رنگ به صورتش کامل برگشته.اینو باور کنید که میگم

بیشتر بچه ها دیگه رفته بودند و محل خدمتی شون معلوم شده بود.حالا که دیگه همه خیالشون از تهران بودنشون راحت شده بود؛شروع کردند به دعا دعا کردن که نزدیک خونشون یا نهایتآ غرب یا شرق تهران بیفتند.خلاصه هر کی ی خواسته ای داشت.

تهران هم کم جا نداشت.از خود خضرایی بگیر تا نیروی هوایی پیروزی و ستاد کل و پشتیبانی مرکز و مهر آباد و دانشگاه شهید ستاری و بیمارستان بعثت و اوج و خود اسلامشهر و غیره ...

و سرانجام قرعه من هم غرب تهران بود.خدا را صد هزار بار شکر کردم که تهران افتادم.من تا حد زیادی می دونستم تهرانم و حقیقتآ استرسی نداشتم. ولی وقتی اون جو رو دیدم تازه فهمیدم که بیچاره بچه ها چی دارند میکشن.یعنی می دونید چی بود؟ تا اسمم رو توی تهران افتاده ها نخوندند خیالم راحت نشده بود.حتی با اینکه گفته بودند متآهل ها شهر خودشون می افتند با این حال هر اتفاقی ممکن بود بیفته.

نمیدونم!بایستی تو همچین جوی قرار بگیرین تا بفهمید چی دارم می گم.

البته وقتی آدم دیگه تکلیفش معلوم میشه حتی اگر شهرستانم باشه ؛

دیگه با شرایط کنار میاد و روی روال می افته ولی به هر حال روز تقسیم ی روز کاملآ خاصیه.

دیدن چهره های ناراحت بچه هایی که شهرستان افتاده بودند تازه به من فهموند که چه سعادتی نصیبم شده که تهران افتادم و اهمیت قضیه برام بیشتر روشن شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هم از تقسم بچه های دوره غدیر (90/08/01) که امروز انجام شد و همه تکلیفشون رو دونستند.

روز تقسیم،ی روز پر از استرس و اضطراب...بعضی ها خوشحال و خوشنود از تقسیمشون و خیلی ها ناراحت و سر در گریبان ...

روز تقسیم روز تقابل غم و شادی...خنده و گریه...من دیدم اشک یکی از رفیقهام رو که دزفول افتاده بود.من دیدم.

دوستان اگر بخوام نتیجه گیری از امروز داشته باشم باید بگم که

بیشتر بچه های تهران کرج تا اونجاییکه من و دوستانم دیدیم افتادند شهرستان:

اصفهان ، شیراز ، بوشهر ، بندر عباس ، دزفول ، چابهار ، تبریز و ...

از طرفی هم آمار شهرستان افتاده های اسلامشهر از خضرایی اگر نگم خیلی بالاتر ولی بالاتر بود.

احساسم این بود بچه های شهرستانی بیشتر تهران افتادند.یعنی دقیقآ بالعکس هم دیگه.

نظرات ()



پایان 12 روز مرخصی
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠

فردا 8 صبح باید شهید خضرایی میدان امام حسین باشیم.

فردا تکلیف مابقی خدمتمون معلوم می شه ... فردا روز تقسیمه ... دعا کنید ...

بر می گردم و از فردا هم میگم براتون.

سعی می کنم زودتر خاطراتم رو از دوره آموزشیم تموم کنم.

موفق باشید... فعلآ ...

نظرات ()



اونایی که فردا روز اعزامشونه بخونند ...
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

خدمت دوستان 90/10/1 که فردا روز اعزامشونه و خاصه کسانی که شهید خضرایی توی برگه شون خورده

باید ی بار دیگه اعلام بکنم که :

فردا هیچ چیز اضافه ای جز این مدارک با خودشون نبرن ... روز اول که فردا باشه به جز اینکه میگن تا فلان ساعت باید خودتون رو به پادگان مربوطه(خاصه شهید خضرایی) معرفی کنید که اونجا هم ی سری فرم های پرسشنامه رو باید پر کنید و در آخر هم لباس هاتون رو تحویل بگیرید؛هیچ داستان دیگه ای نیست.تا ظهر و دیگه نهایتش تا ساعت 2 بیشتر اونجا نیستید.

فقط چون احتمال داره گرسنه بشین ی بسته بیسکوییتی چیزی با خودتون ببرین.توقع نهار مثل من نداشته باشید.خجالت

ی چند روز ی رو (حالا بسته به شانس تون) که به احتمال زیاد تا هفتم دی باشه بهتون مرخص میدن که تو این فاصله شما باید آرم و علایم لباسهاتون رو بزنید،اگر هم لباس هاتون اندازه نبود و کوچیک بزرگ بود؛یا همون جا با بچه های دیگه عوض به در کنید یا اینکه برین مغازه های بیرون ردیفش کنید که توی این مورد،چه دم در خود پادگان و چه میدون امام حسین پر از این جور مغازه های نظامیه ... در ضمن به همتون پیشنهاد می کنم پوتین هاتون رو عوض کنید.پوتین هایی که بهتون میدن سنگینه ...

ی بار دیگه هم میگم اونایی که دوست دارن تا لحظه آخر موهای سرشون رو داشته باشند؛برای فردا نیازی نیست این کارو بکنید. اینم بگم چون شما لباس نظامی تنتون نیست و به قولی لباس شخصی تنتونه هیچ کاری نمی تونن باهاتون بکنند؛این رو گفتم که اگر احتمالآ خواستند ازتون بیگاری بکشن قبول نکنید و هزار و یک جور بهونه بیارید.از هیچ چیز و هیچ کس نترسید.بعدآ نگین نگفتی ها ...

بعد اینکه از مرخصی برگشتین و دیگه باید برین واسه آموزشی، اون موقع، لوازم مورد نیاز رو ببرید.

من امروز پای سیستم می شینم که اگر بازم سؤالی بود جواب بدم ...

 

نظرات ()



... و آموزشی تمام
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠

ســـــــــــــــــــلام به همگـــــــــــــــــــی ....

من از اردو برگشتم ... 2 ساعتی میشه ..... دوران آموزشی تمام ....

نمیدونم بگم خوب بود یا نه ؛ خوش گذشت یا سخت گذشت ... هیچ چیزی به صورت مطلق نبود ...

فقط الان از این خوشحالم که اردو هم تموم شد.تا هفتم دی هم بهمون مرخصی دادند.

خیلی خسته ام .... همین الان از حموم درومدم. یک ساعت و نیم داشتم خودمو کیسه می کشیدم.

گشنمه ... میخوام برم ی دل سیر غذا بخورم ... شب رو میخوام توی شومینه برم بخوابم...زبان

سرمای خیلی خیلی بدی رو یک هفته تحمل کردیم. از فردا می خوام خاطراتم رو دسته بندی کنم و منتشرش کنم.

منتظر باشید.چشمک

نظرات ()



هفته آخر آموزشی ...
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠

شنبه و یکشنبه 12 و 13 آذر رو رفتم پادگان و عصر همون یکشنبه هم مرخصی رو بهمون

دادند و خدا را شکر تا آخر هفته هم تعطیل کردند.یعنی دوشنبه و سه شنبه که تاسوعا و

عاشورا بود و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه هم مرخصی دادند.

همون طوری که گفتم اگر این کارو هم نمی کردند،دوباره متأهل ها چهارشنبه عصر

و مابقی هم پنجشنبه ظهر برمی گشتند.

ولی در کل باورش سخته ... 6 روز مرخصی پشت سر هم توی دوران آموزشی ...

از طرفی گفتند که شنبه که میاین هیچی،یکشنبه 6 صبح عازم می شیم به

اردو که توی کوشک نصرت حوالی قم دایر میشه.

کلی هم سفارشات لازم رو کردند و گفتند چی بیارین و چی نیارین.

اون طوری هم که اعلام کردند ظاهرآ توی همون اردو مراسم جشن سردوشی هم

برگزار خواهد شد و جمعه هفته بعد هم برمیگردیم پادگان و دوران آموزشی تمام....

ی چند روزی مرخصی میدند تا بریم لباس فرم های جدیدمون رو تهیه کنیم و

آرم و علایم رو من جمله بربری رو بزنیم و بریم شهید خضرایی میدان امام حسین واسه ی تقسیم شدن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هفته هم وقت نکردم از آموزشیم بیشتر بگم و دوستان رو بیشتر در جریان امور

قرار بدم.ولی به امید خدا بعد اتمام آموزشیم این کارو شروع می کنم.

دوستان علی الحساب اگه سؤالی چیزی دارین بپرسین من جواب بدم.

فعلآ ما بریم بخوابیم که صبح باید بریم پادگان تا این هفته آخر آموزشیم رو هم بگذرونیم.

ولی باور می کنید توی این ی هفته که خونه ام؛دلم برای محیط آسایشگاه و برای در کنار

بچه ها بودن تنگ شده ...

نظرات ()



کدهای مراکز آموزشی
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠


کد ۱ : مرکز اموزش ولیعصر تبریز
کد ۲ : نیروی انتظامی سعید آباد (آذر بایجان شرقی)
کد ۳ : ارومیه
کد ۴ : بیرجند
کد ۵ : کرمان ارتش ۰۵
کد ۶ : اراک نیروی انتظامی ۰۶
کد ۷ : شهید بهشتی اصفهان
کد ۱۱ : اراک نیروی انتظامی شهید دستغیب جهرم-فارس (ناجا)
کد ۱۲ : نیروی انتظامی مرزن آباد چالوسه
کد ۱۳ : نیروی انتظامی مشکین شهر
کد ۱۴ : اصلاندوز اردبیل
کد ۱۷ : نیروی هوایی شیراز ارتش منطقه هوایی شهید دوران
کد ۲۰ : نیروی هوایی ارتش دانشگاه هوایی ستاری – شمشیری آذری (تهران)
کد ۲۱ : پایگاه شکاری شهید نوژه همدان(نیروی هوایی ارتش)
کد ۲۷ : نیروی هوایی سمنان
کد ۲۸ : نیروی هوایی ارتش بابلسر
کد ۳۱ : پدافند هوائی ارتش – هاشم آباد
کد ۳۲ : پدافند نیروی هوایی تهران
کد ۳۵ : نیروی زمینی ارتش تهران آموزشی ۰۱
کد ۳۶ : نیروی زمینی ارتش تهران آموزشی ۰۲
کد ۳۷ : ارتش نیروی زمینی عجب شیر
کد ۳۸ : مربوط به ۰۴بیرجند
کد ۳۹ : کرمان نیروی زمینی ارتش
کد ۴۰ : نیروی زمینی ارتش کازرون
کد ۴۱ : ۰۸ نیروی زمینی ارتش خاش (سیستان و بلوچستان )
کد ۴۲ : نیروی زمینی ارتش هوابرد شیراز
کد ۴۴ : تیپ هوابرد ارتش شیراز
کد ۴۵ : نیروی زمینی ارتش مراغه
کد ۴۷ : نیروی زمینی ارتش گروه ۳۳ توپخانه پرندک
کد ۴۹ : نیروی زمینی ارتش لشگر ۱۶ زرهی قزوین
کد ۵۲ : مرکز آموزش ۲۳ پرندک (تهران)
کد ۵۳ : لشکر ۳۰ دوآب
کد ۵۴: لشگر ۵٨ چهل دختر شهارود
کد ۵۷ : ارتش لشکر ۸۱ زرهی کرمانشاه
کد ۶۴ : پادگان نبی اکرم میبد (یزد)
کد ۷۱ : نیروی زمینی سپاه امام رضا(ع) کازرون
کد ۷۲ : پادگان شهید ثابت خواه ، سپاه ، گیلان غرب کرمانشاه
کد ۷۳ : نیروی زمینی سپاه پادگان شهید قاضی تبریز
کد ۷۴ : نیروی زمینی سپاه ولیعصر(عج) آباده
کد ۷۵ : وزارت دفاع قزوین
کد ۷۶ : نیروی انتظامی تبریز
کد ۷۷ : هواپیمایی کرمان
کد ۷۸ : نیروی هوای سپاه خاتم یزد
کد ۸۰ : ستاد مشترک سپاه
کد ۸۱ : سپاه مرودشت یا نیروی هوایی ارتش مهرآباد – تهران
کد ۸۲ : سپاه مرودشت
کد ۸۳ : نیروی زمینی سپاه مالک الشتر ارومیه
کد ۸۷ : نیروی مقاومت سپاه پادگان خاتمی یزد
کد ۸۶ : کهریزک تهران ارتش
کد ۸۸ : نیروی هوائی سپاه اردکان
کد ۸۹ : سازمان زندان کرج
کد ۹۱ : سپاه ( نیروی زمینی ) در اقلید فارس (شیراز )
کد ۹۴ : سپاه پادگان ولیعصر ساری
کد ۱۰۱ : دزفول سپاه
کد ۱۰۵ : هتل ولیک بابل پادگان المهدی بابل نیروی زمینی سپاه
کد ۱۱۹ : نیروی دریایی ارتش سیرجان کرمان
کد ۱۱۵ : لشگر چهار شکاری دزفول
کد ۱۲۳ : نیروی زمینی سپاه شهید هاشمی نیشابور
کد ۱۳۵ : سپاه شهید قدوسی یزد
کد ۱۵۹: یگان ویژه شیراز
کد ۱۷۴: پدافند هوایی شیراز
کد ۱۷۵ :نیروی هوایی ارتش پایگاه شکاری دزفول
کد ۱۷۶ : نیروی هوایی شهید خضرایی امام حسین – تهران
کد ۱۸۱: نیرو هوایی مشهد
کد ۱۸۲ : نیروی هوائی تهران ارتش
کد ۱۸۵ : ستاد مشترک سپاه شهدای کرمانشاه یا شهید همت روانسر
کد ۱۸۹: نیروی هوایی شیراز
کد ۲۰۰: شیرگاه قائم شهر نیروی انتظامی
کد ۲۰۶ : هواپیمایی قلعه مرغی
کد ۲۱۵ : پادگان شهید پازوکی سپاه (لشکر ۲۷ ) واقع در افسریه
کد ۲۲۶ : مازاد (یعنی در روز تقسیم هر جا که نیرو لازم بود به انجا اعزام خواهید شد)
کد ۲۳۲: یگان ویژه زاهدان
کد ۲۳۴ : نیروی دریایی
کد ۲۳۵: مرکز اموزش تکاور نزاجا لشگرک تهران تو جاده لواسانات
کد ۲۳۸: ارتش شیراز
کد ۲۵۶ : مازاد (یعنی در روز تقسیم هر جا که نیرو لازم بود به انجا اعزام خواهید شد یا پادگان شهید مدرس نیروی زمینی سپاه واقع در جنب شهرک خاتم الانیبا(ص) بعد از پل فردیس کرج
کد ۲۷۷ : یگان امداد فاتب
کد ۳۳۵ : تکاور لشگر ۵۷ ارتش تهران ( پشت نظام وظیفه تهران )

نظرات ()



اطلاعات جانبی در مورد پادگان شهید خضرایی
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠

کد 176 متعلق است به پادگان شهید خضرایی نیروی هوایی ارتش در تهران ، خیابان دماوند. کوچه حجت

اول از همه باید بدونید که بهترین پادگان آموزشی در کل ایران افتادین. چون آموزشی

خیلی راحت می گذره و مثل پادگانای دیگه رس سربازو نمی کشن.

پادگانِ فوق با دیسیپلین و بانظمی هستش و مو، انکادر تخت و کمد و وضعیت ظاهری

خیلی مهمه.کوچکترین اشتباهی باعث می شه آخر هفته نگهبانی بدین .در ضمن

آموزشی اضافه خدمت نداره ها

روز اول که می رید لباس بگیرین تا ساعت 4 طول می کشه پس خوراکی ببرین چون

بهتون ناهار نمی دن و حتماً کاغذ و خودکار واسه پر کردن فرم ها همراهتون باشه

دو سه روز اول یه ذره سخته ولی بعدش راحتتر می گذره .

به لیسانس و بالاتر می گن دانشجو و به دیپلم به پاین می گن سرباز .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 کل خضرائی 3 تا گردانه.

 گردان 1 (بابایی)شامل 2 گروهان:1-گروهان فهمیده: لیسانس .2-گروهان باکری:لیسانس+ فوق لیسانس + دکترا.

گردان 3 (هاشمی نژاد) لیسانس.

گردان 2 (دستغیب) فوق دیپلم + لیسانسه که میبرنشون اسلامشهر.(از اینجا هتل تره فقط راهش دورتره)

غذاش خوبه.آسایشگاهش تر و تمیزه.

اصلا سخت نمیگیرن.نه سینه خیز میبرن نه کلاغ پر نه دوهای کیلومتری و طاقت فرسا.

متاهلین + مشکل دارها چهارشنبه عصر میرن مرخصی.مابقی 5 شنبه 10 صبح.به

متاهلها بعضا 2 شنبه شب هم مرخصی میدن.

در مورد وضع ساختمونها:

درسته مال 40 سال پیشه ولی تر تمیزه.اومدی پادگان هتل اینترکانتینتال که

نیومدی.اینجوری بخای به قضیه نگاه کنی اذیت میشی.بی خیال باشچشمک

در کل یکی از بهترین جاها برای خدمته

 

نظرات ()



لوازم مورد نیاز اولیه ای که باید ببرید !
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠

- قاشق،بشقاب،چنگال،لیوان پلاستیکی

- شلوار کردی مشکی(حتما کردی و حتما مشکی.. من 10 تومن خریدم ولی به ما گفتند میدیم بهتون)

- نایلون مشکی(پوتین بره توش)

- دفتر 60 برگ و خودکار آبی و قرمز

- 20 برگه A4

- کپی شناسنامه 4 برگ

- 2 تا کپی از شماره حساب بانک سپه ت

- ملحفه سفید که روتون بکشید و دست به ملحفه آنکادر نزنید.

- نخ و سوزن مشکی و آبی.

- ناخن گیر

- چشم بند خواب (اگر به نور حساسیت دارید)

- ماسک صورت (اگر به گرد و خاک و پتوهای پشمی حساسیت دارید )

- دارو : استامینوفن - آدولت کولد (یا کولد استاپ) - شربت سینه.

- مام و اسپری.

- ژیلت می تونید ببرید ولی تیغ نه.

- دستمال کاغذی برای مصرف شخصی

- کیسه زباله

- خمیر دندان و مسواک

- دستمال پارچه ای برای نظافت

- کیسه فریزر (یک بسته)

- دستکش یک بار مصرف

- اسکاچ (2 عدد )

- پودر لباس شویی 

- مایع دستشویی

- حوله کوچک شخصی

- کرم ضد آفتاب

- چای لیپتون (یک بسته)

- نسکافه و پودر کاکائو

- یک بسته قند

- نمک و نمکدان

- لیف و شامپو

 - چاقوی کوچک میوه خوری ( وسایل برنده و چاقوی ضامن دار نه!)

- عابر بانک

- صابون جیبی

- چسب قطره ای و چسب نواری خیلی مورد نیاز است .

- قفل 808 + پیچ و پیچ گوشتی(یه چسب قطره ای رازی هم ببرید چون رزوه های کمدش داغونه

- قفل ساک

و بعضا نمی تونید قفل رو با پیچ نگه دارید )

- واکس براق کننده (واکس و فرچه بهتون میدن ولی هم واکسش ماته هم کلی وسایل و

پر و بالتونو کثیف می کنه.بهتون دادن باز نکرده کمپلت بیارین خونه)

- تنقلات برای تو جیب.نخود کشمش و گردو و پسته توصیه میشه.

- یه کم خوراکی ترش برای کار کردن بهتر شکم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*** به ما گفتند دارو و تنقلات نیارید ... فکر می کنید دلیلش چی باشه؟!

چون میخوان از بوفه و بهداری خودشون خرید بشه ولی شما توجهی بهش نکنید!

نظرات ()



روز اعزام
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠

صبح ساعت 6:30 از خونه با پدرم زدیم بیرون... ی 5 دقیقه بعدش اونجا بودیم.همه جلوی

در ایستاده بودند.سربازا رفتند داخل محوطه مربوطه و همراهان بیرون منتظر شدند.گفتند

توی چند ردیف پشت سر هم بشینید و برگه آبی هم دستتون باشه.(برگه اعزام)

اسم مراکز آموزشی رو خوندند... دمین مرکز آموزشی که خوند شهید خضرایی بود.

 رفتیم و حضور و غیاب کردند و گفتند تا قبل 11 باید پادگان مربوطه باشید.

ی بحثی که بود سر بردن یا نبردن ساک و وسایل بود.

من تو همون سایته خونده بودم که روز اول نگهتون نمیدارن و واسه درست کردن لباس ها

ی چند روزی فرصت میدن.خیلی ها هم می گفتند که معلوم نیست و وسایلت رو ببر که

اگر نگهت داشتن اذیت نشی ی وقت...

من سرانجام تصمیم گرفتم ی چند تا وسیله با مدارک رو توی کوله پشتی کوچکم

بذارم و ساکم رو نبرم.

به هر صورت ما با مترو رفتیم و توی راهم با جند تا سرباز دیگه ای که صبحش دیده

بودمشون آشنا شدم و همگی با هم رفتیم به سمت پادگان.ساعت نزدیک 10 بود که

رسیده بودیم.رفتیم داخل و بعد چک آپ کردن وسایلمون به خطمون کردند تا ی سری فرم

رو پر کنیم تا به اصطلاح پذیرش بشیم.

فرم پر شده رو به اضافه مدارک مورد نیاز تحویل دادیم تا اینکه دوباره به خط شدیم و رفتیم

تو خود پادگان ... شانس ما لباس آماده نداشتند و سهمیه

ها رو بسته بندی شده آوردند تا ما خودمون اونا رو جدا کنیم.خلاصه ی چند ساعتی

مشغول به این خدمت مقدس بودیم که بعد تمام شدنش دوباره ی سری دیگه بسته

آوردند که اون هارو هم ردیف کنیم.از ی ساعت مونده به ظهر بچه ها نهار نهار کردند که

شما اگر ی تکه کف دست نون خشکی دیدین که به ما داده باشن ما هم دیدیم.

نهار اون روز قرمه سبزی بود و سربازای خود پادگان با دیگ های غذا جلوی ما گرسنگان

بینوا رژه میرفتند و ما فقط ملتمسانه نگاهشون می کردیم.حالا خوبه اون روز ی بازرس

هم اومده بود که از مسئول اونجا پرسید که واسه اینا نهار چی تدارک دیدین که تا ظهر

کارشون طول کشیده.

بعد از تموم شدن سهمیه بندی کردن لباس ها گفتیم که دیگه الانه که لباس هامون رو

بهمون بدن تا بریم خونمون دیگه.ما همچنان منتظر این بودیم که ی کسی دلش بسوزه

که به ما نهار بده ولی درست تو همین حین که تو این افکار بودیم ناگهان ما رو بردند ی

جای دیگه که دوباره بهمون ی فرم دادند و گفتند پر کنید.ما همچنان گرسنه و چشم انتظار

تکه نانی بودیم که گفتند یا علی کنید بیاین اینجا رو تمیز کنید (ی جایی که چند تا اتاق

داشت که انگاری اونجا بمب خورده بود و چند سال بود دست نخورده بود؛یعنی فکر کنم

اوضاع خرمشهر بعد از جنگ انقدر وخیم نبود که اینجا داغون بود)

من که از زیرش در رفتم و انجام ندادم.اونم به این شکل که به بهانه اینکه ی شلنگی که

اونجا بود رو ببرم تحویل گردان هاشمی نژاد بدم)

خلاصه بعدش دوباره مارو به خط کردند که گفتیم شاید میخوان اینبار بهمون نهار بدن که دیدیم

مافوق مون اومد و شروع کرد به سخنرانی کردن و گفتن اینکه شما از الان دیگه سرباز به

حساب میاین و باید این جوری باشید و اون جوری باشید.بعدم گفت که آرم و علائم رو

کجاهای لباساتون باید بزنید و خلاصه با دادن برگه های مرخصی رهامون کردند تا شنبه

هفته بعد ...توی برگه مرخصی زدند گردان 2 یعنی اینکه می برمون اسلامشهر...

ی سری آرم و علائم هم به قیمت 2000 تومان بهمون دادن که باید رو

لباسامون می زدیم.

من به غیر از اورکتم هیچیم اندازه نبود.یعنی نه کلاهم نه کمرم نه لباس هام.پوتینم هم

سنگین بود که اونم 10 تومن سر دادم عوضش کردم.

نظرات ()



پیش درآمدی بر سربازی رفتن من 3
نویسنده: یک سرباز متأهل 27 ساله - دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠

رفــــــــتم داخـــــــــــــل ... استرس

3 تا پزشک نشسته بودن همراه ی سرهنگ و چند تا مأمور...

نوبت من شد،مدارکم رو دادم.ی نگاه بهش کردند و شروع کردند به بحث و گفتمان.

بین خودشون پرونده رو این ور اون ور کردند و شروع کردند به بررسی کردنش.

ی بیچاره ای هم جلوتر از من داشت باهاشون بحث می کرد که بابا جان شما اون هفته

به من گفتید معافی! فقط برو فلان عکستو بیار؛بعد چطور الان میگی معاف نیستم!

آخرشم بنده خدا را معاف نکردند.

وای خدا چقدر تو این لحظات استرس داشتم.لحظه سرنوشت سازی بود.

تکلیف 2 سال زندگیم بود.خیلی مسائل با معاف شدنم فرق می کرد.

خیلی مراحل سخت و انرژی گیری رو پشت سر گذاشته بودم.چه اتفاقی می خواست رقم بخوره؟!!  نگران

.

.

.

من معاف دایم نشدم. ولی معاف از رزمم کردند،اونم نه  به خاطر صافی کف پا!

به خاطر ی چیز دیگه که اصلآ فکرشو هم نمی کردم ...

من اگر امیدی هم به معاف شدن از رزم داشتم فقط و فقط به خاطر صافی کف پا بود و نه چیز دیگه!

ولی گفتند مشکلی نداره و عجبا از ی مسأله دیگه که همین جوری تو پزشکیم خورد

معاف از رزم شدم.

و من حکمت این داستان ها رو اونجا فهمیدم.این بود که می دیدم انگار یکی جای من

داره حرف میزنه و فکر میکنه و تصمیم میگیره.

همون جا گفتند برو و منتظر باش که ی نامه واست بیاد که روز اعزامت معلوم

بشه.پرسدم چند روز طول میکشه این برگه بیاد که گفتند 10 الی 30 روز

ـــــــــــــــــــــــــــــ

تو این مدت،بیشتر وقتها خونه نبودیم و هر چقدر هم منتظر شدیم برگم بیاد این برگه

نیومد که نیومد.خودم احتمال میدادم که اومده باشه و چون ما نبودیم برگشت خورده

باشه.به خاطر همین رفتم نظام وظیفه تا ببینم تکلیف چیه؟

اونجا بهم گفت برو پلیس 10+ معلوم میشه.اینجا کاری نداری!

رفتم اونجا و قضیه رو گفتم.متصدی امر هم،اسم و شماره ملیم رو پرسد و دو تا برگه داد

دستم.یکیش که برگه اعزام المثنی بود و یکی هم برگه سفید

می دونستم که تو برگه بهت میگن که آموزش رو  کجا افتادی!

برگه رو خوندم ... خوندم و دیدم که نوشته :

نیرو یا سازمان بکار گیرنده: نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران مرکز شهید خضرایی

باورم نمیشد ... آموزشی رو تهران افتاده بودم ... خدایا شکرت خدایا شــــکرت

آخرش هم همون متصدیه گفت که با همین دو تا برگه اول آبان برو به همون آدرسی که تو

برگه هست.گفت اگرم اون برگت نیومد دم خونه دیگه مهم نیست من بهت دادم دیگه

اون آدرسی هم که باید 7 صبح اول آبان 90 اونجا می بودم درست یکم پایین تر از خونمون

بود.از این عالیتر نمی شد.اولین کاری که کردم زنگ زدم به همسرم که با خوشحالی

تمام بهش اطلاع بدم.

ی کوچولو اذیتش کردم و گفتم لب مرز افتادم.اونم پاوه نیشخند

ولی سریع راستش رو گفتم و خانمم هم سریع گفت که من نذر کرده بودم و باید بریم

اداش کنیم.همون روز اومدم خونه و تو گوگل زدم شهید خضرایی که ی سایتی رو پیدا

کردم که کار بچه های شهید خضرایی بود.دیدم کلی اطلاعات بود.خیلی حال کردم

نوشته بود که چه چیزایی باید تهیه کنم.

خلاصه گذشت و گذشت تا 7 صبح روز اول آبان شد ...

نظرات ()